تبلیغات فکرت مشغول است. ذهنت درگیر است. طبیعتا دلت میخواست پیش خانواده ات بودی. و حالا در صف سوپرمارکت ایستاده ای. ان هم بعد از یک روز سخت و پر مشغله درسی.کیف پولت را در می اوری و دنبال پنج پوندی می گردی که فقط یک اسکناس پیدا میکنی و ان هم یک پنجاه تومنی است که یک مهر "یا علی مدد " خورده.
یک دفعه هم دلت می گیرد و هم مرور خاطرات خوش ایران بودن.که وقتی بهت این پنجاه تومنی را دادند بیش تز از پسرخاله 6 ساله ات ذوق کردی.که بعد از کلی سال عید غدیر ایران بودی و بعد از کلی سال باز خاطرات دوران ایران بودن را تجربه می کنی.
محرم...این جا....دنیال چیزی میگردم. این جا پیدا نمی شود.
پ.ن: یک هفته گذشت. این ترم هم تمام میشود دیگر. نه؟؟؟؟
پ.ن2:
از خواب پا می شوی, اسمان خاکستری
از خانه بیرون می روی, اسمان خاکستری.
دانشگاه هستی , اسمان بیرون هم چنن خاکستری.
ظهر برای ناهار می روی بیرون , اسمان خاکستری
دانشگاه تمام می شود, اسمان خاکستری و نزدیک غروب تیره تر هم شده,
می رسی خانه , اسمان کاملا سیاه.
تمام روز یک لایه یک پارچه از ابرهای خاکستری اسمان را پوشانده.
و فردا و پس فردا و پس اون فردا و ....
اینجاس که شاعر میگه : دلخوش به فانوسم بکن. این جا که خورشیدی نیست.
پنج شنبه برگشتم. کلی از ایران حرف داشتم برای نوشتن که میهن بلاگ باز خراب شده بود و حالا که برگشتم حس نوشتن ان ها هم نیست.
الحمدالله سفر خوبی بود. سفری که مدت ها منتظرش بودم . البته همین خوب بودن سفر برگشت را سخت تر هم کرد ولی توکل به خدا. این ترم هم انشاالله می گذرد.
برگشتن هم ایران ایر منجمد بود. نمیدانم چرا قبلش یه فکری به حالش نکرده بودند. ما را که نشاندند گفتند بال ها یخ زده و تا اب شدن و شستشوی کاملا بال ها و بدنه فعلا طول می کشید. که بله 2 ساعتی هم تاخیر .
در ضمن خدمت دوستان که این جا را می خوانند و من هر بار که از زندگی در ایران نوشتم , گفتند که زیادی اوردز می کنم عارضم که حالا که خانواده د رایران زندگی می کنند و از نزدیک با زندگی در وطن اشنا شدم , بیشتر تر از قبل مشتاق بازگشت هستم.
من اصلا نتوانسته ام بعد از این همه سال که شامل بیشتر عمرم را می شود با این شهر و دیار کنار بیایم.
ارامشی که در ایران دارم اصلا این جاندارم. این که میان ادم هایی باشی که به هر حال به نوعی با تو بیشتر هم سو هستند مهم است. به همین خاطر دنبال ادامه تحصیل در این جا نیستم. من هر چه می روم جلو تر , این جا بودن برایم سخت تر می شود. هر کسی البته متفاوت است ولی من واقعا این جا ماندن برایم سخت شده . سودی هم که از درس بخواهم این جا ببرم در نهایت بیشتر مادی است تا علمی!
چون اگر از بٌعد علم و دانش بخواهیم بنگریم تازه بعد از دکترا اصل کار شروع می شود. و من همین الان هم برایم این جا ماندن راحت نیست. چه برسد به این که چندین سال دیگر هم رویش.(این هم در جواب نرگس عزیز)
(مطمین باشید اگر دکترا این جا ماندم ,یعنی زده به سرم و حالم بد است !!)
+از فرودگاه که امدم بیرون ، همان وقتی که هوای مرطوب و اسمان خاکستری لندن را دیدم ، دلم گرفت. بدجوری هم گرفت. همان حس غربتی که می اید و رهایت نمیکند. قول داده بودم که نگذارم چیزی اذیتم کند و ناراحت ، وگرنه حس سنگینی بود.
این حرف هایم را می توانید بگذارید به این حساب که حرف است دیگر. اصولا ادم که از کشورش دور می شود باید کمی از این حرفا بزند (مخصوصا ایرانی ها) اما برای من دارد به دردی تبدیل می شود که تا نچشی اش نمی فهمی اش. من نه به خواست خودم این جا امدم و نه به خواست خودم و درسم این جا ماندم. بگذریم که حس و حال از غربت نوشتن را ندارم. ولی این بار ان حس غربت خیلی بیش از قبل است.
+این بار که برگشتم و رفتم سوپرمارکت برای مقداری خرید مواد خوراکی, احساس کردم امده ام جایی جدید! احساس عجیبی بود چون تا به حال چنین حسی بهم دست نداده بود
اما حالا واقعا همون مقدار عادتی که به این جا داشتم را هم از دست داده ام تا حدی.!
----
+در این سفر به یکی از دبیرستان های تهران رفتم و از تجاربم در مورد نحوه و روش تدریس ادبیات در مدارس این جا برایشان گفتم. می خواستند شیوه تدریسشان را متفاوت کنند و دنبال اشنا شدن با دیگر سیستم ها بودند. خلاصه برای خودم هم تجربه خوبی بود چون تا به حال در فضای دبیرستان های ایران قرار نگرفته بودم. و از ان جایی که رفته بودم جایی که به یک سری چیز خاص معروف است مدام یاد رفقا بودم.(علی الخصوص مری! که بد جوری دلش از این مدرسه پر است!)
+تهران که چند روزی بیشتر نبودم.اما شلوغی تهران واقعا ادم را از پا در می اورد. و بوق ماشین ها و رانندگی های بسیار نامنظم.قم به مراتب وضع بهتری داشت. هم شهر خلوت تر و هم هوا بهتر. (بگذارید جایمان در قم درست شود, هر وقت خواستین بیاین قم .![]()
+در سفرهای قبل اصولا حداقل یک بار می رفتم هفت تیر دنبال مانتو که البته دست خالی برمیگشتم.چون چیزی که بخواهم را پیدا نمیکردم. این بار گفتم نروم سنگین تر است و کلا بایکوتش کردم!
+اصولا مسیر تهران -قم و بالعکس را زیاد رفته بودیم ولی این بار کلی تصادف دیدیم. پنج شنبه قبل از عید غدیر حدود 15 ماشین در هر دو سمت اتوبان و در یک محدوده تصادف کرده بودند. چند تایی هم ادم روی زمین خوابانده بودند. که زنده و یا مرده بودنشان را نفهمیدم...
یکشنبه بعد از عید غدیر هم یک عدد اتوبوس در اتوبان شعله ور شده بود. ان قدر که وقتی رد می شدی از تو ماشین پوستت احساس می کرد دارد اتش می گیرد.خیلی وضع بدی داشت. اما ادمی ندیدیم. گویا سرنشینی نداشته جز راننده.که نمیدانم چه بر سرش امده بود.
+پسرکی 6 ساله که یک سال و نیم پیش پدرش فوت می کند. هنوز چشم به راه پدر است. و از تو می پرسد: من که تو ماه رمضان روزه می گرفتم و وقت افطار دعا می کردم پدرم برگرده, من که غروب روز جمعه دعا میکنم پدرم بر گرده, خدا که مهربونه , پس پدرم چرا بر نمیگردد؟
و..... دارد بزرگ میشود ...غمش هم همین طور...
+این سفر کوتاه مدت بود. و زود هم گذشت. اما انشاالله این ترم زودتر تر بگذرد!
+محرم هم نزدیک است. نمیدانید چه قدر دلم می خواست ایران بودم....
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم....
