تبلیغات
EsoteriC - پست های زندگی به سبک خودم

EsoteriC

جمعه 21 دی 1386

فکرت مشغول است. ذهنت درگیر است. طبیعتا دلت میخواست پیش خانواده ات بودی. و حالا در صف سوپرمارکت ایستاده ای. ان هم بعد از یک روز سخت و پر مشغله درسی.کیف پولت را در می اوری و دنبال پنج پوندی می گردی که فقط یک اسکناس پیدا میکنی و ان هم یک پنجاه تومنی است که یک مهر "یا علی مدد " خورده.
یک دفعه هم دلت می گیرد و هم مرور خاطرات  خوش ایران بودن.که وقتی بهت این پنجاه تومنی را دادند بیش تز از پسرخاله 6 ساله ات ذوق کردی.که بعد از کلی سال عید غدیر ایران بودی و بعد از کلی سال باز خاطرات دوران ایران بودن را  تجربه می کنی.


محرم...این جا....دنیال چیزی میگردم. این جا پیدا نمی شود.

پ.ن: یک هفته گذشت. این ترم هم تمام میشود دیگر. نه؟؟؟؟
پ.ن2:
از خواب پا می شوی, اسمان خاکستری
از خانه بیرون می روی, اسمان خاکستری.
دانشگاه هستی , اسمان بیرون هم چنن خاکستری.
ظهر برای ناهار می روی بیرون , اسمان خاکستری
دانشگاه تمام می شود, اسمان خاکستری و نزدیک غروب تیره تر هم شده,
می رسی خانه , اسمان کاملا سیاه.

تمام روز یک لایه یک پارچه از ابرهای خاکستری اسمان را پوشانده.
و فردا و پس فردا و پس اون فردا و ....

اینجاس که شاعر میگه : دلخوش به فانوسم بکن. این جا که خورشیدی نیست.

یکشنبه 16 دی 1386

پنج شنبه برگشتم. کلی از ایران حرف داشتم برای نوشتن که میهن بلاگ باز خراب شده بود و حالا که برگشتم حس نوشتن ان ها هم نیست.
الحمدالله سفر خوبی بود. سفری که مدت ها منتظرش بودم . البته همین خوب بودن سفر برگشت را سخت تر هم کرد ولی توکل به خدا. این ترم هم انشاالله می گذرد.

برگشتن هم ایران ایر منجمد بود. نمیدانم چرا قبلش یه فکری به حالش نکرده بودند. ما را که نشاندند گفتند بال ها یخ زده و تا اب شدن و شستشوی کاملا بال ها و بدنه فعلا طول می کشید. که بله 2 ساعتی هم تاخیر .

در ضمن خدمت دوستان که این جا را می خوانند و من هر بار که از زندگی در ایران نوشتم , گفتند که زیادی اوردز می کنم عارضم که حالا که خانواده د رایران زندگی می کنند و از نزدیک با زندگی در وطن اشنا شدم , بیشتر تر از قبل مشتاق بازگشت هستم.
من اصلا نتوانسته ام بعد از این همه سال که شامل بیشتر عمرم را می شود با این شهر و دیار کنار بیایم.
ارامشی که در ایران دارم اصلا این جاندارم. این که میان ادم هایی باشی که به هر حال به نوعی با تو بیشتر هم سو هستند مهم است. به همین خاطر دنبال ادامه تحصیل در  این جا نیستم. من هر چه می روم جلو تر , این جا بودن برایم سخت تر می شود. هر کسی البته متفاوت است ولی من واقعا این جا ماندن برایم سخت شده . سودی هم که از درس بخواهم این جا ببرم در نهایت بیشتر مادی است تا علمی!
چون اگر از بٌعد علم و دانش بخواهیم بنگریم تازه بعد از دکترا اصل کار شروع می شود. و من همین الان هم برایم این جا ماندن راحت نیست. چه برسد به این که چندین سال دیگر هم رویش.(این هم در جواب نرگس عزیز)
(مطمین باشید اگر دکترا این جا ماندم ,یعنی زده به سرم و حالم بد است !!)



+از فرودگاه که امدم بیرون ، همان وقتی که هوای مرطوب و اسمان خاکستری لندن را دیدم ، دلم گرفت. بدجوری هم گرفت. همان حس غربتی که می اید و رهایت نمیکند. قول داده بودم که نگذارم چیزی اذیتم کند و ناراحت ، وگرنه حس سنگینی بود.
این حرف هایم را می توانید بگذارید به این حساب که حرف است دیگر. اصولا ادم که از کشورش دور می شود باید کمی از این حرفا بزند (مخصوصا ایرانی ها) اما برای من دارد به دردی تبدیل می شود که تا نچشی اش نمی فهمی اش. من نه به خواست خودم این جا امدم و نه به خواست خودم و درسم این جا ماندم. بگذریم که حس و حال از غربت نوشتن را ندارم. ولی این بار ان حس غربت خیلی بیش از قبل است.


+این بار که برگشتم  و رفتم سوپرمارکت برای مقداری خرید مواد خوراکی, احساس کردم امده ام جایی جدید! احساس عجیبی بود چون تا به حال چنین حسی بهم دست نداده بود
اما حالا واقعا همون مقدار عادتی که به این جا داشتم را  هم از دست داده ام تا حدی.!
----

+در این سفر به یکی از دبیرستان های تهران رفتم و از تجاربم در مورد نحوه و روش تدریس ادبیات در مدارس این جا برایشان گفتم. می خواستند شیوه تدریسشان را متفاوت کنند و دنبال اشنا شدن با دیگر سیستم ها بودند. خلاصه برای خودم هم تجربه خوبی بود چون تا به حال در فضای دبیرستان های ایران قرار نگرفته بودم. و از ان جایی که رفته بودم جایی که به یک سری چیز خاص معروف است مدام یاد رفقا بودم.(علی الخصوص مری! که بد جوری دلش از این مدرسه پر است!)


+تهران که چند روزی بیشتر نبودم.اما شلوغی تهران واقعا ادم را از پا در می اورد. و بوق ماشین ها و رانندگی های بسیار نامنظم.قم به مراتب وضع بهتری داشت. هم شهر خلوت تر و هم هوا بهتر. (بگذارید جایمان در قم درست شود, هر وقت خواستین بیاین قم .

+در سفرهای قبل اصولا حداقل یک بار می رفتم هفت تیر دنبال مانتو که  البته دست خالی برمیگشتم.چون چیزی که بخواهم را پیدا نمیکردم. این بار گفتم نروم سنگین تر است و کلا بایکوتش کردم!

+اصولا مسیر تهران -قم و بالعکس را زیاد رفته بودیم ولی این بار کلی تصادف دیدیم. پنج شنبه قبل از عید غدیر حدود 15 ماشین در هر دو سمت اتوبان و در یک محدوده تصادف کرده بودند. چند تایی هم ادم روی زمین خوابانده بودند. که زنده و یا مرده بودنشان را نفهمیدم...
یکشنبه بعد از عید غدیر هم یک عدد اتوبوس در اتوبان شعله ور شده بود. ان قدر که وقتی رد می شدی از تو ماشین پوستت احساس می کرد دارد اتش می گیرد.خیلی وضع بدی داشت. اما ادمی ندیدیم. گویا سرنشینی نداشته جز راننده.که نمیدانم چه بر سرش امده بود.


+پسرکی 6 ساله که یک سال و نیم پیش پدرش فوت می کند. هنوز چشم به راه پدر است. و از تو می پرسد: من که تو ماه رمضان روزه می گرفتم و وقت افطار دعا می کردم پدرم برگرده, من که غروب روز جمعه دعا میکنم پدرم بر گرده, خدا که مهربونه , پس پدرم چرا بر نمیگردد؟
و..... دارد بزرگ میشود ...غمش هم همین طور...

+این سفر کوتاه مدت بود. و زود هم گذشت. اما انشاالله این ترم زودتر تر بگذرد!


+محرم هم نزدیک است. نمیدانید چه قدر دلم می خواست ایران بودم....


من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم....

شنبه 24 آذر 1386

این روزها دارم چیزی را تجربه میکنم که چندین سال است از نزدیک تجربه اش نکرده بودم. زندگی داشتن در ایران. این که بیشتر عمرت را در ایران نبوده باشی و ان موقع هم که ایران بودی دوران خردسالی و اوایل کودکی ات بوده باشد فرصت چشیدن طعم زندگی در ایران را برایت فراهم نکرده. و تمام این سال ها که می امدی ایران به عنوان یک مهمان می امدی وطن. خانه مادربزرگ می ماندیم و هر چند روز یک بار خانه این و ان مهمانی و دید و بازدید دوستان و اقوام و خرید و تفریحی. ولی این نوع ایران امدن جنبه سفری داشت تا زندگی.

حالا که دیگر خانواده ام برگشته اند ایران, خیلی فرق دارد. این بار خانه خودمان هستم. این بار در این خانه زندگی میکنیم نه فقط اقامت کوتاه مدت سفری.خیلی فرق دارد. این که در این خانه بقیه افراد خانواده ام مشغول زندگی شان هستند ان طعم زندگی در ایرانی که گویا فراموشش کرده بودم را برایم زنده کرده. خوب است. خوشحالم. انقدر که خوشحالی این روزها را برایم خودم ثبت کرده ام تا ترم بعد مدام مرورشان کنم. شارژ شویم به قولی!

بارها از زندگی در ایران گفتم و زیاد شنیدم که دیدم کاملا احساسانه است و فقط دارم قسمت مثبت را می بینم و روی این قسمت زوم کرده ام. حالا که دیگر خانه ام  و خانواده ام این جا هستند مطمین شدم حرف هایم برای خودم کاملا درست بوده اند. من در این جا به مراتب راحت ترم. راحتی هم برابر با راحتی مادی نیست. کلا احساس ارامش داشتن. احساس تعلق به جایی داشتن. احساس اینکه کاری که می کنی با هدف مشخصی است. این چیزها را من در ان جزیره ندارم. پیدا نکردم. میگویم من چون طبیعتا ادم ها متفاوت هستند.

و اما قم:) خب به قول یکی از رفقا رسما قمی شده ام. کلا این شهر را دوست دارم. خاطرات خوبی از این شهر دارم. از این به بعد هر وقت امدید زیارت منم هستم همون دور و ورا
برای جلوگیری از حملات دوستان تهرانی راستش این جا با تمام کوچکی اش اما هوایش الوده نیست. دستگاه اب شیرین هم در خانه ها وصل میکنند و سم پاشی خوبی هم میکنند و سوسک ها هم از دست ما ادم ها راحتتند. می ماند گرمی هوای تابستانش که انشاالله تا وقتی من می ایم یک فکری به حالش می کنند

به قول یکی از رفقای غیر ایرانی و لندنی حالا مقیم قم :(چه ترکیبی شد!!)
قم با غم غریب است
البته دوستان غیر قمی ,   اصل شعر را می دانیم.  نزنید توی ذوقمان.

در اخر هم در حرم به یاد دوستان هستیم هرچند پیام هایم نمیرسد. (به حارج و برخی از داخلی ها) حالا انشاالله یه سفر دسته جمعی با دوستان

شنبه 3 آذر 1386

چندین وقت است که این جا تنها شده ام.و حالا در این تنهایی دارم تجربه کسب می کنم.اعتراف می کنم که حق با انهایی بود که می گفتند برای من یکی این تنهایی لازم است. کمی سختی و مقداری تنهایی لازم بود تا بزرگم کند . دارم قد میکشم. !

در این مورد نمی دانم چی بنویسم. جز اینکه بعضی وقت ها باید انگار چیزهایی ازم گرفته بشود تا قدرش را بدانم.
----

در همان سنی که من به این جا امدم, خواهرم به ایران بازگشت. برمی گردد می گوید : چه جوری ان همه سال اون جا زندگی کردی, نمی دونی این جا چه قدر خوبه و خوش می گذرد.
خوشحالم برایش. خیلی زیاد.

----
دوستم امده بود جهت تبریک اتاق دانشجویی ام.! همراه با این دسته گل. فقط گلدان نداشتیم و اخر کار یه بطری اب دو لیتری کارمان را راه انداخت:)

ادامه مطلب...

دوشنبه 28 آبان 1386

خسته ام. حدود 36 ساعته که بیدارم. امروز روز ددلاین پروژه ام بود. دیشب داشتم خرده کاری هایش را می کردم. لپ تاپ زد و خاموش کرد خودش را. وقتی هم روشنش کردم autorecovery همه فایل هایم را برنگردانده بود. خیلی چیزا رو از دست دادم. اون همه تحقیق و مقاله اخرش این جوری. ساعت 4 ددلاین بود. تا 2.30 بعد از ظهر مشغولش بودم و اخرش هم نیم ساعت قبل از ددلاین دادم. بقیه خوشحال بودند که از شر این پروژه راحت می شوند و من موندم حالا چی کار کنم.
نگویید برو صحبت کن که در دانشگاه ما هیچ چیزی را قبول نمی کنند همان اول ورود گفتند که دانش جو باشید و دلیل و بهانه نیاورید. خوب اخرش یک چیزی تحویل دادم ولی نه اون چیزی که می خواستم.
 به خودم می گویم این از این.چرا زودتر تمامش نکرده بودی؟؟هم از دست لپ تاپ اعصابم خرده هم خودم که چرا زودتر تمامش نکرده بودم.
توی راه بازگشت, توی مترو, دارم بازتاب خودم را در پنجره رو به رو نگاه میکنم. توی تونل هستم و تصویری که می بینی یه تصویر سیاهه...به خودم می گو یم درست زندگی کن. نذار بعدا حسرت بخوری که کاش قبلا فلان کرده بودم. فرصتت را نمی دانی. مرگ یک دفعه می اید . کاری نکن که ان لحظه همه وجودت افسوس و حسرت باشد.

این ها را دارم با خودم مرور میکنم. شاید برای این است که خواب از سرم پریده. نمی دانم. شاید اگر استراحت کنم و سرحال بشم یادم می رود که چه شب و روز بدی را پشت گذرانده ام و باز دوباره غفلت همیشگی...

پنجشنبه 10 آبان 1386


قسمت عملی پروژه ام تمام شد. کار فرمولاسیون دارویی داشتیم که من در گروه "قرص" بودم. یک سری مشخصات برای قرصمان می خواستند و ما باید با دو روش Optimiztion بهترین و بهینه ترین قرص را می ساختیم. این که می گوییم می ساختیم یعنی واقعا از روی کاغذ شروع کردیم و تمام مراحل قرص سازی ! را رفتیم.
در هر گروه 5 نفر بودیم. گروه ها را هم خودمان انتخاب کردیم. خوش شانسی من این بود که تونستیم با دوستان تو یک گروه باشیم. داشته باشین گروهمان را:
از ما پنج نفر 4 نفر مان مسلمان بودیم(دو شیعه و دو سنی) و یک نفر هم مسیحی. و بله پسر هم تو گروهمان نداشتیم و چون همه بیرون از کارهای ازمایشگاهی هم با هم هستیم خیلی راحت کارها جلو می رفت. بقیه گروه ها کمی تا قسمتی مشکلات کار گروهی داشتند. نه خیلی ولی خوب ما خداییش راندمان کاری مون زیادی بالا بود (3000 قرص ساختیم!)
قبلا گفته بودم که بین مسلمانان ما از کلمات انشاالله الحمدالله و ..زیاد استفاده کنیم. یعنی از معادل این واژه ها به زبان انگلیسی استفاده نمی کنیم. حالا هم که 4 نفر مسلمان تو یک گروه, خودتان حدس بزنید دیگه

کریستین(دوست مسیحی مان -سوییسی است) هم یاد گرفته بود و هر وقت کارمان راه می افتاد می گفت اهان الان این جا باید بگین الحمدالله.و هر وقت هم که برنامه می ریختیم ماها می گفتیم انشاالله درست می شه . کریستین هم اواخر یاد گرفته بود می گفت hopefully و بعد می گفت و به قول شماها انشاالله

و حالا در پایان قسمت عملی 500 صفحه لاگ و دیتا و عدد و گراف و  جواب ازمایش های مختلف و... جلویم است.  مانده ام با این حجم کار چه جوری در دو هفته می شود ریپورت اش را نوشت.تازه  در بعضی ازمایش هایی که روی قرص ها انجام می دادیم هایپوتسیس هایمان نقص شدند و این جوری کارمان برای توضیح این که چرا بر خلاف تیوری جواب پیدا کرده ایم , سخت تر شده است.
این ها را گفتم که بگویم زیادی سرم شلوغ است.  و این خوب است. گذر زمان راحت تر می شود. هر چند با غافلگیری پدر که برایم بلیت ایران امدن را قبل از رفتنشان گرفتند , کلا زمان انقدری که می تواند زود نمی گذرد.!
 ولی شکر. طبق انچه که از دوستان شنیده بودم هفته اول سخت ترین ش است. اما راستش خیلی راحت به این زندگی موقتی ام در این جا عادت کرده ام. وجود دوستانی که توی این مدت کلی پیگیر حال و احوالم بودند و  هم خانه ای هایم  هم البته خیلی پارامتر مهمی بوده اند. شما خانه ای را مجسم کنید که 5 نفر در ان زندگی می کنند. هر کدام در اتاقشان یک برنامه اذان روی کامپیوترشان دارند و یک ساعت اذان گو در پذیرایی. وقت اذان از همه جای این خانه صدای اذان می اید. خیلی کیف دارد. شاید اگر این جا را پیدا نمی کردم و در جای دیگری بودم شرایط خیلی سخت تر بود. اما الان شکر.
اتاقم را هم دوست دارم. وقتی واردش شدم چند تا چیز از نفر قبلی به جا مانده بود:
عکس امام خمینی, یک حدیث , و پرچم حزب الله. بله این جا , خانه جدید ما دنیایی است برای خودش


پ.ن:چند تا عکس از منظره بیرون از پنجره ام را در ادامه گذاشتم(تمام این مناظر کلاسیک انگلیسی هستند.) حیاط خودمون فاید درخت و گل و گیاهه. فقط چمنه.حیف.

ادامه مطلب...


آخرین پست ها


نویسندگان



آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :