تبلیغات
EsoteriC - ایران
جمعه 12 مرداد 1386  12:08 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: فا طمه
نوع مطلب: روزنوشت ،

"چه قدر دلم می خواهد ایران باشم" این چندمین بار است که این را می گویم؟ حسابش از دستم رفته. (ادامه مطلب)

+خیلی بیشتر نوشته بودم ولی پاکش کردم. این نوشته را هم اکثر دوستانم فکر کنند حفظ هستند.



پ.ن: این هدر وبلاگ را هم هر از گاهی عوض می کنم. این عکس را هم از فلیکر پیدا کردم. با جستجوی .flying over tehran

"چه قدر دلم می خواهد ایران باشم" این چندمین بار است که این را می گویم؟ حسابش از دستم رفته.

+خیلی بیشتر نوشته بودم ولی پاکش کردم. این نوشته را هم اکثر دوستانم فکر کنند حفظ هستند.



چیزی حدود سه سال است که دیگر از زندگی در این جا خسته شدم و دلم زندگی دایم در ایران را می خواهد و دلم می خواهد در اولین فرصت ممکن برگردم. قبلا این قدر سخت نمی گذشت.این وسط خیلی ها نسبت به این حرفم واکنش منفی نشان دادند. نظرشان این بود که ادم باید قوی باشد و برای این که یک سری چیزها را به دست بیاورد یک سری سختی ها را متحمل شود.
می گفتند دید غلطی دارم. زیادی احساساتی برخورد می کنم. قدر زندگی این جایم را نمی دانم و از این دست حرف ها. ولی نمی دانستند که من از همه ان ها بهتر و بیشتر می دانستم که چرا این جا امدیم . ولی این دلیل نمی شود که بخواهم بیشتر این جا بمانم.


این را قبول دارم که همه جا می شه خوب بود و خوب زندگی کرد. و این که این جا هم فرصت های خوبی برای ادم فراهم می کند.من هم خودم تا حدود 16 سالگی با وجود این که دلم ایران می خواست, از این که می توانم این جا دانشگاه بروم بدم نمیامد. هر رشته ای که دلم بخواهد در دانشگاه های معتبر بدون کنکور. از ان طرف هم می دیدم همه از ایران برای دکترا می روند خارج.

ولی خوب ادم بزرگ می شود و دیدش به زندگی تغییر می کند. حالاچند وقتی است که دیگر لندن برایم مثل قبل نیست. تحملش حقیقتا سخت تر شده. می توان برای شرایط جامعه شان اهمیت قایل نشد؟
چند درصد بچه های این جا حاصل ارتباط نامشروع هستند؟ 40 درصدی می شود انگار. چند درصد از بچه های این جا تا به حال پدرشان را ندیده اند و یا حتی نمی دانند که دقیقا پدرشان کی بوده؟ درصدش بالا بود. همان بهتر که یادم نیست!
زیر سوال بردن خدا و انکار خدا و اهمیت نداشتن مساله خدا که نرمال این جامعه است. کشوری که خود را مسیحی می داند پیامبر خودشان را به راحتی مورد تمسخر قرار می دهند.
این جا برنامه های تلویزیونی بیشتر کارشان می گیرد که به یک سری مسایل معلوم الحال بپردازند. چند تا زن و مرد نیمه عریان را بیاندازند توی فلان جزیره در کاراییب و با دوربین روابطشان را زیر نظر داشته باشند و مردم پشت تلویزیون بنشینند عیاشی های ان ها ببینند و ........(و من باید این را از این و ان بشنوم. چون این جور مسایل خیلی مورد علاقه این جایی هاست)

تو هر سریالی باید از یک سری عنصر های خاصی استفاده کنند. زندگی شان فقط انگار دور همین یکی دو محور می چرخد. تلویزیون را می شود کنار گذاشت و ندید. اما با جامعه چی کار می کنی؟

این مردم با زندگی و عقایدم خیلی فرق دارند. نقطه مشترکی بین مان نیست. الان هم ارتباطات اجتماعی ام با دوستان ایرانی ام است. دوستان غیر ایرانی ام بچه های دانشگاه هستند که ان ها هم خارجی هستند وفقط در حد کارهای درسی. از دوستان دوران دبیرستان هم دیگر با هاشان در ارتباط نیستم. همین که به 16 می رسند کلی رفتارهایشان با عقایدم متفاوت شد و یواش یواش مسیرمان عوض شد.

وقتی با ایران مقایسه کنی دردش بیشتر هم می شود. این جا غروب جمعه ها اول عیاشی های اخر هفته شان است. غروب جمعه.زندگی ادم های این جا چه گونه است؟ جمعه ها و شنبه ها تا به حال از بدشانسی تان شیفت بیمارستان داشته اید؟ مست هایی که می اورند را دیده اید؟

قم و مشهد. هنوز با این جمله که دلت را بفرست ان جا کنار نیامده ام. حضور فیزیکی داشتن در حرم امام رضا ع چیز دیگری است. قطعه شهدا را هم اضافه کنید. در این مواقع دیگر هنگ می کنم. نوشتنم نمی اید.خلاصه فرصت های بیشتری برای ارامش روحی پیدا می کنی.
ماه رمضان در ایران چیز دیگری است. اصلا قابل مقایسه نیست. دهه محرم هم همین طور.

بیش از هر وقت دیگر خودم را مسافر می بینم. دیگر دستم به خرید نمی رود. می گویم باشد وقتی رفتم ایران. ( مریم از خیر ان قفسه های کتاب گذشتم. باورت می شود!؟)

هیچ چیز لندن دیگر برایم جاذبه ندارد. حتی هوای خوبش و ابرها و بارانش(که خیلی دوستش داشتم).دانشگاهش.و ادامه تحصیل. امکاناتش. فرصت هایش. دلم برای چیزهایی تنگ شده که فکر کنم برای خودم فقط مفهوم داشته باشد. مثلا خانه حاج خانومی که دهه فاطمیه روضه داشت و در اشپزخانه غذا ها را در ظرف می ریختیم. و یا ان یکی حاج خانومی که مادر شهید بود . همان یک پسر را هم داشت. اهالی محل روز مادر همه می رفتند خانه اش. و من هر سال می گفتم سال دیگه . و حاج خانم فوت کرد و نشد که بشه!. و یا ان پیرمرد سبزی فروشی که مال دوران 4-6 سالگی ام است ولی هنوز به یادشم. این ها و دیگران ادم هایی بودند که از هرکدام چیزی یاد گرفتم و تاثیری در زندگی ام داشتند. کسانی که در ایران پیدایشان کردم.و اینجا امثالشان را ندیدم.

 

   


نظرات()  
فاطمه در پاسخ به .
چهارشنبه 17 مرداد 1386 09:08 ق.ظ
ما آزموده​ایم در این شهر بخت خویشبیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
.
چهارشنبه 17 مرداد 1386 09:08 ق.ظ
این جور نوشته ها بوی احساس می دهد. و این گونه احساسات را دیگران نمی توانند تشخیص بدهند که از چه دست است؟کسی که ان جا زندگی می کند و هر از گاهی دلش برای ایران تنگ می شود؟ یک ادم نسبتا لوس ؟ یا کسی که با در ایران بودن دنبال چیز خاصی است؟ می دانم که حرف هایت پیش از ان که احساسی باشند عقلانی هستند.هر چند که درکشان نمی کنم. ولی می دانم حتما همه چیز را پیش خودت بالا پایین کرده ای و در ان پیر مرد سبزی فروش هم حتما چیزی دیده بودی که هنوز به یادش هستی وگرنه احساسات زودگذر هیچ وقت دلیل خوبی برای اتکا کردن نبوده اند. تا هر وقت شرایطت را عقلانی بنگری مشکلی نخواهد بود. روزگارت بر قرار.مریم ح.ع
آسمان
چهارشنبه 17 مرداد 1386 03:08 ق.ظ
سلام فاطمه جان.
دست نوشته ی دلتنگیت آدمو بدجور به فكر می اندازه.
امیدوارم هز چه زودتر بتونی برگردی به وطنی كه هنوز خاطره ی روضه های حاج خانوم و پیرمرد سبزی فروشش نه تنها بادیدین زرق و برق غرب از بین نرفته بلكه تو رو نسبت به دیدار دوباره ی وطن مشتاق تر كرده.
به هر حال روحیه ی عاطفی تر دخترانه باعث شده كه دلتنگی ات نسبت به وطن و خاطراتش بیشتر بشه و بیشتر به یادشون بیفتی. مواردی كه برای آدم هایی مثل من كه در میانشون زندگ می كنیم كاملا عادیه و شاید تكراری. اینه كه میگن آدم وقتی چیزی را از دست می ده تازه قدرشو می دونه.
به روزم.
به امید بازگشت مجددت به ایران عزیزمان خیلی زود.

mary
سه شنبه 16 مرداد 1386 07:08 ق.ظ
che tor inja peydat mishe vali ro mobilet na?
م
سه شنبه 16 مرداد 1386 01:08 ق.ظ
به نام خدا
لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی فمن یکفر بالطاغوت و یومن بالله فداستمسک باعروه الوثقی لانفصام لها والله سمیع علیم الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور

خداشکر نظر شما همون بود که فکر می کردم ... ولی بعضی ها بعضی کارهایی که خدا گفته انجام بدن رو چون دوست ندارن انجام بدن ..بعد با اکراه انجام می دن حالا یا از روی عادت هست و یا اینکه شرایط جامعه این طوری بوده و همیشه هم ناراضی هستند و می خوان این نارضایتی شون رو یه طوری نشون بدن ... خلاصه وظایف دینیشون رو با اکراه انجام میدن ....
فاطمه در پاسخ به م
سه شنبه 16 مرداد 1386 04:08 ق.ظ
ابدا قصدا نسبت دادن این کار به همه نبوده . منظور فقط و فقط برخی از مردان بود. در مورد ایه هم بله. من هم که همین را گفتم که حجاب امنیت برای زن می اورد. منظور من این بود که برخی ها بر این باورند که حجاب امده تا مرد کمتر گناه کند, و یادشان می رود حجاب امنیت برای زن می اورد.
م
سه شنبه 16 مرداد 1386 04:08 ق.ظ
بعد مطلب دوم همین طوری که از آیه روشن است شرایط اجتماعی مدینه در زمان رسول خدا هم همین طوری بوده ..پس اگر مثل شما باید قضاوت کرد باید زمان رسول خدا رو زیر سوال برد و تمام این مواردی که شما ذکر کردی رو در موردش گفت اما این درست نیست .. همانطوری که همه می دونند هر چیزی که آدم ازش منع بشه نسبت بهش حریص میشه .. حالا هرچند چیز بی ارزشی باشه و بعضی ها هم کنترلشون بر خودشون خیلی کم هست....
م
سه شنبه 16 مرداد 1386 04:08 ق.ظ
به نام خدا
اول اینکه شما توی این پستت برخلاف همیشه خیلی تند رفتی ... و جامعه رو زیر سوال بردی .. کار درستی نبود ...مطلب اول که شما وقتی آیه حجاب رو می خونی خدا در مورد حجاب می فرماید: به زنان بگو که خویشتن را به چادر بپوشانند که این کار برای این است که انها شناخته شوند تا از تعرض و جسارت آزار نکشند (احزاب - 59) پس همان طوری که در آیه امده است علت حجاب در امان ماندن خانم هاست و راحتی و آسایش اونها و خداوند چیزی در مورد اینکه تا مردان به گناه نیوفتند نفرموده
نیلوفر
سه شنبه 16 مرداد 1386 12:08 ب.ظ
وای فاطمه !...چقدر احساس تنهایی آدم کمتر میشود وقتی می بیند یک نفر همان دردهایی را حس می کند که او...و همان دل تنگی هایی را دارد که او...و همانقدر بیقرار است که او...برای همان چیزی که او...
چه قدر حرف برای گفتن زیاد است و چقدر درد برای کشیدن.
پیچک سر به هوا
دوشنبه 15 مرداد 1386 09:08 ق.ظ
سلام و عرض ادب


می بخشید
این قدر خودمو محق نمی بینم که بتونم دربارۀ این پست تون کامنت مناسب احوال تون بذارم...
ولی از خدا می خوام اون جا و اون جوری باشین که به تر بتونین اوج بگیرین
فاطمه در پاسخ به سارا
دوشنبه 15 مرداد 1386 04:08 ق.ظ
هر چند بی ربط ولی یاد این بیت افتادم: سفر دراز نباشد به پای طالب دوست/ که خار دشت محبت گلست و ریحانست(پارسال همین موقع ها)
فاطمه در پاسخ به مصطفی
شنبه 13 مرداد 1386 10:08 ق.ظ
همه جا ادم می تواند مومن باشد. این که فضای این جامعه خراب است و ادم در ان غرق می شود یا نه بستگی به خود طرف دارد. چیزی که این جا من کمتر پیدا کرده ام ارامش روحی است. چون جامعه به طور کلی خیلی با عقایدت فرق می کند. در ایران به هر حال خیلی بیشتر شبیه خودت را پیدا می کنی.
marjan
دوشنبه 15 مرداد 1386 06:08 ق.ظ
salam.........mibakhshid rayanam farsi neminevise
khaili khoshhal shodam az khondane mataleb samimitooon
edame bedid
سارا
دوشنبه 15 مرداد 1386 04:08 ق.ظ
زحکمت ببندد دری زرحمت گشاید در دیگری
انشاالله این چندسال باقی مانده را هم با خیر و خوشی و دست پر بگذارنی. خدا را چه دیدی شاید به افریقایت هم رسیدی:-)
فاطمه در پاسخ به سلمان
دوشنبه 15 مرداد 1386 02:08 ق.ظ
ببخشید من روی یک نکته باید تاکید کنم که بله وجود حجاب یک زن را از نگاه های کثیف یک مرد در امان نگه می دارد. اما منظور من این بود که برخی از مردان بر این باورند که حجاب زن برای این است که مرد کمتر گناه کند!! و با این حرف خودشان را توجیه می کنند که در چشم چرانی همه اش تقصیر مرد نیست و زن باید خودش را بپوشاند ! ولی پوشش بد زن دلیل ضعف و سستی مرد نمی شود. مشکل از بی غیرتی و ضعیف النفس بودن خودشان است.در هر صورت این که جوامع غربی چگونه هستند ربطی به داخل ایران ندارد. این جور حرف ها هم دلیلی برای انهایی که داخل ایران مشغول چشم چرانی هستند نمی شود. به هر حال جای تاسف داره که در ا
سلمان
دوشنبه 15 مرداد 1386 02:08 ق.ظ
این فرق اصلی هست به نظرم. میشه گفت نوعی تغییر نیاز. بزرگتر بودن خط قرمز اونها با اینها
اما بله، کسی که چشم چرانی میکنه، ضعیف هست. اونقدر مهیا نکرده خودش رو که بتونه از یک لذت زودگذر (اگه بشه گفت لذت) بگذره. این ادم به نوعی مریضه. بله، حجاب علتهای اصلی و مهمتری داره. اما یکی از اونها همین حفظ خود از این مریضها هست. نمیشه انکار کرد. وقتی در جامعه مریض هست باید خود رو از مریضی دور کرد.
در اون جامعه این مریضی مشهود نیست، پس با راحتی بیشتر میشه با حجاب کم حجم تر! رفت و آمد کرد. اما در اونجا مریضی های بدتری هم دیده میشه، مثل تجاوزهای خیابانی و در ملع عام که خیلی از مستها ...

خودتون اسم خیابونها
سلمان
دوشنبه 15 مرداد 1386 02:08 ق.ظ
در مورد نگاه، در کشورهای غیر اسلامی، مردم آزاد بزرگ شدن، در کلاس درس چیزهایی بهشون یاد دادن. از بچگی در کلاس مختلط درس خوندن (غالبا)، کسی بهشون نگفته دختر خاله نامحرمه و ... - خیلی تصاویر رو دیدن - پس (بطور طبیعی) دنبال دیدن اونها نیستن. چون مجهولی براشون نیست

اما در کشورهای اسلامی (مثل ایران) اصولا عکس این هست. که خب خودتون میدونید. اما در این تقریبا 10 سال اخیر، جو عوض شد و معیارها تغییر کرد. تجدد گرایی رو اومد و باعث شد مردم حتی از پوشیده بودن شرم کنن (بیشتر جوونها) - حتی پوششها در ایران تحریک آمیزتر هست. که خود به خود محرک میشه و چشم چرانی و ... رو افزایش میده.
سلمان
دوشنبه 15 مرداد 1386 02:08 ق.ظ
ممنون - نت جای گذر هست. گاهی جاهای جدید پیدا میشه و خونده میشه و رد میشه
منظورم اینه که اصولا آدمها در مورد مجهولات بیشتر علاقه دارند تا آگاه بشن. وقتی چنین مجهولی همراه قوه ی قدرتمندی مثل شهوت در آدم بشه کمی فرق میکنه.
در همین ایران، خانواده هایی که از قدیم به قول معروف بی موالات بودند رو نگاه کنید. میبینید اون فرد از اینکه مثلا فلان زن نامحرم فامیل بیاد و باهاش دست بده، اصلا اهمیتی براش نداره. چون براش جا افتاده که این موضوع طبیعی هست. همین آدم بالاخره خط قرمزی داره، به اونجا که برسه میبینیم که عکس العملهایی داره.
زهرا ن.ی
دوشنبه 15 مرداد 1386 01:08 ق.ظ
مثل اینکه ادم هرچیزی روبیشتر بخواد بهش نمیرسه.من که به این اصل اعتقاد دارم توهم اعتقاد پیدا کن.!؟
هاجر
یکشنبه 14 مرداد 1386 10:08 ق.ظ
تشنگی هم عالمی دارد.

آب کم جو تشنگی آور بدست// تا بجوشد آبت از بالا و پست
فاطمه در پاسخ به سلمان
یکشنبه 14 مرداد 1386 09:08 ق.ظ
نمی دانم حرفتان را درست متوجه شده ام یا نه!اگر منظورتان این است که زنان غربی که از نظر پوشش ازاد هستند و خودشان را ان طور جلوه می دهند , پس تا وقتی ان ها باشند نگاه مردان این جا به زن محجبه نمی افتد را قبول دارم(البته به طور کلی) . ولی این چه ربطی به ان دست از مردان در داخل ایران دارد که چشم چرانی می کنند؟ به هیچ وجه نمی توانم قبول کنم که مرد "خوب" هم "بعضی" وقت ها چشم چرانی می کند! فقط نشان ی دهد که چه قدر طرف ضعیف است که نمی تواند نگاهش را کنترل کند. غیرتش را هم زیر سوال می برد با این کار. و این که برخی از مردان فکر می کنند حجاب زن برای این است که ا وقتی ان دست از مردان به امر چشم چرانی
دیاموند
یکشنبه 14 مرداد 1386 11:08 ق.ظ
سلام. خوشحالم كه دوباره وبلاگت رو پیدا كردم. نامرد وبلاگ عوض می كنی خبر كن. اتفاقا حدس می زدم كه شما باشی. و اون دوستی كه گفتم دوست دانشگاهیم بود كه اومده اونطرفا. نقل قول اون برای شاهد حرفم بود. واییییییییییییی خوشحالم فاطمه جان. لینك وبلاگت رو اضافه كردم. مثل همیشه زیبا می نویسی
سلمان
یکشنبه 14 مرداد 1386 09:08 ق.ظ
این آدمها نیاز به نگاه دارند؟ اصولا چه گروهی نیاز دارند؟ اونهایی که در خونه مادرشون هم درست حفظ پوشش نمیکنه؟ یا اونهایی که از بچگی با امام و ائمه بزرگ شدن؟ کدوم مقاومت بیشتری در مورد قوه شهوانی دارند و میخوان بشکوننش (از سر جهالت)؟
موید و منصور باشید
سلمان
یکشنبه 14 مرداد 1386 09:08 ق.ظ
چند مطلب شما رو خوندم. دیدگاههای شما رو در مورد نگاه نمیدونم، اما در این مطلب جوابی رو که خودتون نوشتید بیان میکنم.
... چند درصد بچه های این جا حاصل ارتباط نامشروع هستند؟ 40 درصدی می شود انگار. چند درصد از بچه های این جا تا به حال پدرشان را ندیده اند و یا حتی نمی دانند که دقیقا پدرشان کی بوده؟ درصدش بالا بود ...
... زیر سوال بردن خدا و انکار خدا و اهمیت نداشتن مساله خدا که نرمال این جامعه است. کشوری که خود را مسیحی می داند پیامبر خودشان را به راحتی مورد تمسخر قرار می دهند ...
... همین که به 16 می رسند کلی رفتارهایشان با عقایدم متفاوت شد و یواش یواش مسیرمان عوض شد ...
مصطفی
شنبه 13 مرداد 1386 10:08 ق.ظ
و یکی هم اینکه وظیفه ی یک انسان متخصص و متدین که در کشور بهش نیاز هست چیه ، البته ممکنه به بسیاری از افراد متخصص در کشور نیاز نباشه اما من منظورم با افرادی هست که بهشون نیاز هست. در مورد وظیفه یک انسان مسلمان اینه که در جایی زندگی بکنه که بتواند به راحتی وظایف دینی خودش رو انجام بده ، این وظیفه دینی مومن هست اما وظیفه فردی فرق می کنه چمران میگه: که یک شمع هر قدر نتواند تاریکی را کاملا از بین ببرد اما می تواند مرز بین تاریکی و روشنایی رو مشخص کنه (نقل به مضمون کردم) اما این مطلب هم باید ذکر کرد که دینداری در آخرزمان خیلی سخت و همانطوری که پیامبر فرموده مثل نگه داشتن آتش در کف دست هست حالا در ای
مصطفی
شنبه 13 مرداد 1386 10:08 ق.ظ
به نام خدا
من نوشته های اقای م.ب رو خوندم. با اینکه اصل حرفش رو در مورد شرایط اجتماعی ایران قبول دارم اما با نظرش در مورد رفتار درست در ایج جامعه بسیار مخالفم ، درست اینجا موندن کار سختیه اما درست هستش و یه جمله ای هست که میگه: مهم اینه که کار درستی رو انجام بدی تا کاری رو درست انجام بده لذا در این قضیه دو مطلب باید بررسی بشه یکی اینکه وظیفه یک انسان عادی برای زندگی چیه ؟
فاطمه در پاسخ به م.ب
شنبه 13 مرداد 1386 02:08 ق.ظ
پارسال را به خوبی به یاد دارم...
فاطمه در پاسخ به دیاموند
شنبه 13 مرداد 1386 03:08 ق.ظ
پارسال ایران بودم تلفنی سلام علیک داشتیم و نه. من این دوستتون نیستمدر ضمن عجب یکی حرف دل ما رو زد مخصوصا با اوردن اسم اقای جوادی املی. و قم!ایضا این اقای مجتهدی که البته تعریفشان را از دوستانم زیاد شنیده ام ولی تا به حال در جلساتشان نبوده ام.
دیاموند
شنبه 13 مرداد 1386 03:08 ق.ظ
سلام. نكنه یار غریب ما تو انگلیس شمایی؟
یك دوستی دارم كه تو انگلستان زندگی می كنه. با همسرش برای تحصیل رفتن. قبول دارم كه تو ایران خیلی زشتی ها و بدی ها وجود داره اما... به قول همون رفیق اگه اینجا بخوای دنبال خیر بری به راحتی می تونی. اراده كن جلسه تفسیر آقای جوادی آملی توقم. عشقت نكشید بشین پا رادیو. راهت دور بود... جلسه اخلاق آقای مجتهدی تو خیابون ایران... و خیلی چیزای دیگه... اینا همش نعمتن. واقعا نعمت. اما اگر كفران نعمت كنیم......
فاطمه در پاسخ به محمد حسین
شنبه 13 مرداد 1386 12:08 ب.ظ
با سلام. این نوشته به هیچ وجه کامل نیست. طبیعتا خیلی حرف ها این وسط نانوشته ماندند. فقط اینکه این موضوعی را که اشاره کردید را می فهمم و قبول هم دارم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
نمایش نظرات 1 تا 30

EsoteriC